دل من
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦ 

از پنجره زل زدم به خیابون و به بارونی که تقریبا از ظهر شروع شده و تا الان هم ادامه داره خیره شدم انگاری که دارم سعی می کنم دونه های بارون رو بشمرم ...نمی دونم چند دقیقست که کنار پنجره ام ...از سرمایی که دارم حسش می کنم معلومه زیادی کنار پنجره واستادم ...

 صبح که داشتم بیرون رو نگاه می کردم هوا خیلی خواستنی بود ، حالا نمی دونم به خاطر این بود که من هنوز دلگیر نبودم یا آسمون نزده بود زیرگریه !

دلم می خواست بهش بگم نرو اما نتونستم  ...همیشه توی این جور مواقع بعد از یه مدتی که آروم می شی به این فکر می کنی که تو تقصیر داشتی یا اون ؟اولش با قیافه ی حق به جانب و یه ریزه  عصبانیتی که واست مونده می گی خوب معلومه که من حق داشتم ...یه کم که بیشتر بگذره می گی نه خوب اونم حق داشت منم یه کم مقصر بودم...باز یه کم که دیگه بیشترتر بگذره می گی نه اصلا حق با اون بود من ...می بینی بازم جرأتش نیس که بگی !

یه ورِ ذهنم می گه به دیروزهای قشنگی که با هم داشتین فکر کن و فرداهایی که دیگه نداری ولی یه ورِ دیگه ی ذهنم سریع خودشو میندازه وسط و می گه اما این جوری بهتره به نفعه خودشم هست بالاخره که چی ؟؟آخرشم همین می شد ، حالا حداقل یه خوبی داره که از دستت عصبانیه ، ازت بدش می آد ، کمتر اذیت می شه ، اون ورِ ذهنم می گه آخی الهی بگردم واسه دلش ، دلت می آد ؟اون ورِ دیگه می گه خوب حقت بود واقعا ارزششو داشت ؟

هوا داره کم کم تاریک می شه ، چراغ های خونه ها هم داره یکی یکی روشن می شه ، شاید این نورها از دلگیری هوا کم کنه یا حداقل پنهونش کنه !

 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
 
مرد هم مردای قدیم!!!
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳ 

از قدیم الایام صبح زود از خواب برخاستن را مزایایی بسیار برشمردندی ...علی رغم فقد میل درونی این جانب نیز به واسطه ی پاره ای عوامل نه چندان خوشایند و دل نشین که در راس آن ها حضور در مکتب آن هم در صبح خروس خوان بودی مجبور گشتی به محض دخول در راه آهن  با همان جامه دان ها به مکتب برویم ...در حالی که شوق دیدار مکتب در دلمان زنده گردیده بود این هراس نیز در دل اوفتاد که مبادا این شوق در بدو ورود زائل گردد و با درب بسته ی مکتب مواجه گردیم !

با همان اندک ریاضیاتی که از دوره دبستان ما را آموخته بودند  حسابی دو دو تا چار تا نموده و چاره رادر آن دیدیم  که  به باشد مستقیماً به مکتب رویم تا خوابگاه ...چرا که اولا مخارج کرایه ی وسیله ای در خور شان ، ما را توان نبود وثانیا مسافت یک فرسخ و دو فرسخ چنین شوخی را طلب نمی نمود .تا دوباره به مکتب برگردیم خویش را از نیمی از مباحث شیرین استاد  محروم ساخته بودیم .

ساعت 6 صبح بود که  از ایستگاه راه آهن سوار بر وسیله ای عمومی شد ه و راهی مکتب شدیم ...هوا هنوز تاریک بودی و گویی که یک نیمه شب می باشی تمامی کرکره ها پایین بودی و احدی را در خیابان رویت نمی کردی ، جز کارمندان  بخت برگشته ی ادارات دولتی که هنوز به پست ریاست نائل نگردیده بودی تا از مزایای ریاست بهره بردندی ...

در تمامی مسیر از پنجره بیرون را به نظاره پرداختندی ...دراین اثنا روشنایی ای دراین تاریکی ، چشمان ما را خیره نمودندی ...خوب که دقت نمودی پیرمردی را دیدی با پشتی خمیده جعبه های میوه را بیرون گذاشتی در دکان را باز نمودی ...در دل ای ولی به او گفتی و دست مریزادی گفتی به مرد آن هم مردان قدیم !!!!


کلمات کلیدی: نگاهی نو
 
 
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤ 

آنان که تاس سرنوشت ما را می اندازند از ما نمی پرسند که آیا می خواهیم در بازی شرکت کنیم یا نه؟برایشان مهم نیست که وقتی می روی ، عاشقت ، خانه ات ، شغلت ، یا رویایت را پشت سر می گذاری ...

آنان تاس را می اندازند و عشق را از قفس خود آزاد می سازند و عشق می تواند بیافریند یا نابود کند ...تنها بستگی به این دارد که در هنگام آزادی عشق باد از کدام  سو بوزد ...

.

.

.

کائنات همیشه به ما کمک می کنند که برای رویا های خود بجنگیم ، مهم نیست که ممکن است چه قدر رویاهایمان احمقانه باشند ، مهم این است که مال خودمان هستند ...


کلمات کلیدی: نگاهی نو
 
پلاک 53
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠ 

چراغ های ماشین رو خاموش کردم و آهسته وارد کوچه شدم .جلوی یک خونه که شمشاد های بلند جلوی درش جای مناسبی واسه ی مخفی شدن بود  پارک کردم .جرأت نداشتم حتی کمربند  رو باز کنم .ساعتم رو نگاه کردم .توی تاریکی نمی تونستم عقربه ها رو درست بخونم .گوشی موبایلم رو گرفتم روی صفحه ی ساعت ، هنوز یه ربع دیگه مونده  ... صبح که برای اولین بار وارد این کوچه شدم تا خونه ی پلاک 53رو پیدا کنم کوچه این قدر خلوت به نظر نمی رسید .

وقتی چهار روز پیش  مریم  زنگ زد و ماجرای پلاک 53 رو واسم تعریف کرد ، در جوابش فقط خندیدم و گفتم باز یادت افتاد خواهر شوهر بشی ؟؟؟ قسم خورد  که این بار قضیه فرق داره  و این که چه قدر با خودش کلنجار رفته تا بهم بگه  ......حتی بهم گفت دو شب  نخوابیده و جلوی خونه توی ماشین کشیک می داده تا مطمئن بشه ...

.

.

.

توی این سه شبی که توی هتل اتاق گرفتم به اندازه ی 13 سال زندگی مشترک با سمیرا فکر کردم برای اولین بار توی این 13 سال دعا می کردم که مریم دروغ گفته باشه و همه ی این حرفا یک شیطنت بوده باشه ، مثه همون سال های اول ازدواجمون که همیشه با سمیرا مشکل داشت  ...

به سمیرا گفتم که می رم ماموریت و تا هفته ی دیگه هم نمی آم  و سمیرا چه قدر ناراحت شد و چه قدر خودشو واسم لوس کردو گفت تنهاش نذارم گفت دیگه از دست این ماموریت های من خسته شده ...نتونستم توی چشاش نگاه کنم ...همیشه بهم می گفت وقتی توی چشام نگاه می کنی نمی تونم بهت دروغ بگم ...این بار من نمی خواستم توی چشاش نگاه کنم نمی خواستم مطمئن بشم که احساسش چیه ...انگار می خواستم راحت باشه تا بهم دروغ بگه .

.

.

.

حالا این جام ، فقط چند تا خونه  با خونه ی پلاک 53 فاصله دارم حرف های مریم توی گوشمه ... "چند بار سمیرا رو تعقیب کردم  .همیشه ساعت 11 شب می آد و 9 صبح هم میره..."

احساس تهوع می کنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم به کنار شقیقه هام سر می خورن.در ماشین رو باز می کنم ... شاید هوای بیشتری بیاد  تو ...

سرم رو روی فرمون می ذارم ...نمی خوام چشامو ببندم ،توی این چند روز هر بار که چشامو بستم فقط چهره ی سمیرا جلوی چشام اومده ...شاید حضور یک بچه می تونست سمیرا رو دلگرم تر کنه اما ...خودش نخواست ما با هم سر این مسأله توافق کرده بودیم ...

یک تاکسی جلوی پلاک 53نگه می داره نمی خوام سرم رو بلند کنم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
 
خدا جون
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦ 

خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون

واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت

مرسی که پا دادی به ما واسه ی سگ دو زدن

واسه گشتن تو جهنم  دنبال راه بهشت.

شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی،

 چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی.

خدا جون ممنون از این که دو تا دست دادی به ما،

 تا اونا رو رو به هر مترسکی دراز کنیم .

خدا جون مرسی از این دلی که تو سینمونه

 می تونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم.

شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی،

 چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی.


کلمات کلیدی: نگاهی نو
 
خیال!
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸ 

آخ ....

آدامس هایش روی زمین ریخت و نگاه های کنجکاو مردمی که در اتوبوس بودند به سوی پیاده رو خیره شد و تنها در حد یک تکان  سر و یا گزیدن لب  باقی ماند ....

.

.

.

در گوشه ی دیگر اتوبوس کودکی مظلومانه در آغوش مادرش خوابیده است.


کلمات کلیدی: نگاهی نو