بزرگ ترین پاداش دعا آرامشه !
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸ 

امروز توی راهروی دادگاه نشسته بودم ومنتظر منشی یکی از شعب بودم روبه روی من هم پسر جوانی به همراه مادرش نشسته بود.ظاهر هر دو تقریبا ًامروزی بود خصوصا پسر جوان .ازحرف هایی که بین آن دو رد و بدل می شد فهمیدم که گویا پسر پرونده داره، اما بابت چه موضوعی هرچه قدر فضولی کردم و گوش هایم را تیز، چیزی دستگیرم نشد.نگرانی از چهره ی مادر می بارید و پسر هم هرچه قدر سعی داشت خود را خونسرد نشان دهد باز هم دستپاچگی  را در رفتارش می شد دید . منشی شعبه در راهرو صدا زد ساعت 8.30 شعبه 4 بلافاصله پسر از جا بلند شد و به طرف شعبه 4 رفت نگاهم دوباره  به سمت مادر چرخید که  دستش را جلوی دهانش گرفته بود و زیر لب زمزمه می کرد به گمانم دعا می خواند اما چیزی که برای من جالب بود این بود که چرا مخفیانه و با دست جلوی دهان، لابد  مبادا کسی ببنید و او را متهم به  امل بازی کند !!هم خوشحال شدم و هم ناراحت .خوشحال از این که  ما – حتی خود من – بالاخره قبول داریم زمانی که از دست هیچ موجود زمینی کاری بر نمی آید تنها یک نفر هس که می تونه پشتیبانمون باشه و ناراحت از این که چرا تنها زمانی  که به مشکلی برمی خوریم یاد خدا می کنیم آن هم  پنهانی !!!نمی خوام فلسفه بافی کنم اما حداقلش اینه که یاد خدا به آدم آرامش می ده این که می دونی یکی هس که هواتو داره یکی که بی هیچ منت و بی هیچ بغض و کینه و حسدی کار ادمو درس می کنه !!

                      بله ، بزرگ ترین پاداش دعا ، آرامشه.


کلمات کلیدی: نگاهی نو
 
بدون شرح !‌
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠ 

زمانی که شروع به نوشتن توی این وبلاگ کردم قصدم این بود که مسائل کاری یا درسی رو توش قاطی نکنم .اما گاهی توی زندگی یه اتفاقاتی می افته که آدم نمی تونه ساکت بشینه و مجبور میشه بعضی از این قول ها رو بشکنه و پاشو بذاره رو خط قرمزها و راجع به بعضی چیزا حرف بزنه .از اون جایی که حدود 6ماه دیگه از کارآموزی وکالتم مونده ، امروزهم طبق معمول واسه شرکت در یک جلسه رسیدگی و تهیه گزارش به یکی از شعب دادگاه ها رفته بودم با این تفاوت که این دادگاه  به جرایم خاصی رسیدگی می کنه جرایمی که مجازاتشون قصاص نفس، قصاص عضو ،رجم ،صلب، اعدام یا حبس ابد است یعنی دادگاه کیفری استان!

قبلش یه توضیح کوچولو باید بدم که من این جا نمی خوام بحث حقوقی بکنم یا بشینم اصطلاحات حقوقی رو توضیح بدم فقط می خوام خیلی ساده و راحت حرف بزنم تا واسه همه قابل فهم باشه مطمئناً خیلی از دوستان حقوق دان و با تجربه ی من حرف های زیادی واسه گفتن خواهند داشت که بحث رو بسیار تخصصی می کنه ولی خوب من این جا نمی خوام از منظر خشک حقوقی به مساله نگاه کنم بلکه  می خوام بعد اجتماعی قضیه و البته احساسی قضیه هم در نظر گرفته بشه .

می دونم خیلی توضیح دادم وحوصلتون سر رفته، باشه میرم سر اصل مطلب!

پرونده ی امروز این شعبه از دادگاه کیفری استان یک پرونده ی قتل عمد بود!در ظاهر و قبل از شروع جلسه ذهنیت من این بود که الان با یک آدمی مواجه می شم که توی یک درگیری خیابونی به خاطر گنده لاتی و این حرفا یکی رو با چاقو به قتل رسونده و مطمئناً سزای یه هم چین آدمی قصاصه !بی برو برگرد! اما وقتی جلسه شروع شد و حرف ها و دفاعیات متهم و وکیلش رو شنیدم اول از همه به خاطر پیش داوری که کرده بودم عذاب وجدان گرفتم  بعدش که کم کم قضیه رو واسه خودم حلاجی کردم به عمق فاجعه و دردناک بودن موضوع پی بردم !

اما ماجرای قتل! نمی دونم دوستان غیر حقوقی من چیزی راجع به قتل در فراش شنیدن یا نه ؟

ماده 630 قانون مجازات اسلامی یکی از بحث برانگیزترین و جنجالی ترین  مواد قانونی تا به حال بوده. موضوع این ماده به طور خلاصه اینه که مرد اگر زنش رو درحال زنا با یک مرد دیگه ببینه می تونه هر دو رو همون جا بکشه !موضوع این پرونده هم یه چیزی تو همین مایه ها بود با این تفاوت که مرد این پرونده همسرش رو در حال زنا با یک مرد دیگه ندیده بود بلکه بعد از 11 سال از ازدواجشون همسرش بهش گفته بود که بارداره اونم در شرایطی که مرد مشکل بچه دار شدن داشت .تا این جا قضیه موردی نداره بلکه خیلی هم واسه این مرد بخت برگشته  مسرت بخش هم بوده اما تقارن این مساله با خبرهایی که همسایه ها به این مرد بیچاره راجع به خیانت های زنش و ملاقات های پنهانی اون با یک پسر جوون می دن باعث می شه که اون با یک نقشه قبلی به بهانه ی سفر همسرش رو تنها بذاره تا مطمئن بشه  آیا  همسرش واقعا بهش خیانت کرده یا نه ؟؟؟؟

واین جاست که وقتی که اون دوتا رو دست دردست هم توی خیابون می بینه خون جلوی چشماشو می گیره و اصلا نمی فهمه چی کار میکنه وقتی به خودش میاد که اون پسر جوون رو با 4 ضربه چاقو به قتل رسونده و همسرش رو هم با ضربات چاقو مجروح کرده .

و حالا هم که با دست های بسته و پاهای زنجیر شده روی صندلی روبه روی 5 قاضی دادگاه کیفری استان نشسته، قضاتی که قرار است در مورد قصاص یا عدم قصاص وی تصمیم گیری کنند!

با اوصاف مذکور فعل مادی واقع شده تحت ماده 630 قانون مجازات اسلامی قرار نمی گیره تا  تبرئه بشه .دروقوع قتل و مهم تر از اون عمدی بودن این قتل هیچ تردیدی وجود نداره دو عنصری که اگر در فرمول قانون مجازات بذاریش جوابش یک چیزه: قصاص !

اما چیزی که مهمه و وکیل تسخیری اون هم مرتب بهش اشاره می کرد بحث انگیزه ی قتله !چیزی که اصلا جایی در قانون مجازات ما نداره ! اینجا بود که به خودم گفتم چرا در رسیدگی به چنین جرایمی که در نهایت در خصوص جان یک انسان تصمیم گیری می شه نهاد هیات منصفه نداریم واقعا اگر در کنار 5 قاضی دادگاه کیفری استان 10 نفر از شهروندان عادی جامعه قرار داشتن رقت قلب اونا تاثیری در قضیه و کشف انگیزه ی قتل نداشت ؟؟؟  وقتی به این مساله فکر میکنم که این مرد از تصوراین که  همسرش با مرد دیگه ای رابطه داشته  و از اون باردار شده چه احساسی پیدا می کنه  بهش حق می دم که حالتی پیدا کنه که اصلا نفهمه چه کار می کنه! چرا که وقتی خودم رو به جای اون می ذارم و تصور می کنم  اگر همسر من با یک زن دیگه رابطه داشته باشه چه حسی به من دست می ده – چیزی که حتی  تصورش هم منو دچار جنون  می کنه – این جاست که این مرد رو درک می کنم .

این که چرا در قانون ما برای زن چنین حقی پیش بینی نشده بحث دیگه ای که فعلا بهش کاری ندارم چیزی که هس اینه که احساس و وجدانم می گه اگه من هم در یک چنین شرایطی قرار بگیرم به شوهر عزیزم نمی تونم قول بدم که سالم بمونه ، حداقل، کاری می کنم که شانسی واسه ازدواج بعدیش نداشته باشه !!!

 


کلمات کلیدی: نگاهی نو
 
دیگه نمی خوام یک زن باشم!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦ 

می خوام داد بزنم انگار یه چیزی توی گلوم گیر کرده ، از بین همه ی سوال هایی که قراره از خدا بپرسم امروز این یکیش رو دلم سنگینی می کنه که خدایا چرا منو یک زن آفریدی واسه تو که کاری نداشت ؟ولی چرا ؟

چرا اگه یک مرد پشت چراغ قرمز ماشینش خاموش کنه هیچ کی بهش فحش نمی ده یا نهایت با یکی دو بوق رد میشه ، ولی اگه همون آدم یک زن باشه بقیه با یک پوزخند از کنارش رد می شن یا چار تا متلک می گن اگه هم که خیلی شاکی باشن بوق رو می کشن به سرش ! چرا اگه یک راننده ی مرد توی یک کوچه ی باریک نتونه ماشینشو از بین دو تا ماشین دیگه رد کنه هیچ کی بهش چیزی نمی گه اما اگه همون آدم یک زن باشه ماشین پشتی خودشو اون پشت تیکه تیکه می کنه بس که بوق میزنه !

چرا من که یک زنم وقتی می خوام برم روی سن و از  استاد محبوبم  لوح تقدیر بگیرم نمی تونم با اون دست بدم ولی اگه یک مرد بودم این امر کاملا بدیهی بود !

چرا من که یک زنم باید کلی درد و رنج و رو تحمل کنم ، 9 ماه بچه رو توی شکمم این ور اون ور کنم ، درد زایمان رو به جون بخرم  ، نهایت هم  وقتی  بچه به دنیا اومد فامیلی باباشو بدن بهش و2 سال من بهش شیر بدم وقتی از ریخت و قیافه هم افتادم تازه بابای بچه هوس یکی جوون تر و خوش قیافه ترشو بکنه !چرا من مادر بشمو تا 7 سالگی که بچه از آب و گل در می آد تر و خشکش کنم اون وقت حضانتشو بدن به باباش ! چرا همه ی درد و دل های دخترم با من باشه اون وقت اجازه ی ازدواجش با باباش !چرا بهشت زیر پای مادران شد  اما حوری و پریش نصیب آقایون!

چرا وقتی به عنوان یک زن با قاضی دادگاه صحبت می کنی حتی حاضر نیست توی صورتت نگاه کنه ولی با یک  آقا راحت تره!

دلم وقتی بیشتر می گیره که هم جنسای خودمم وقتی چششون به یک مرد جنتلمن و جوون که کافیه یه کمم از سر و وضعش مایه داری هویدا  باشه،  می افته  هر جا که باشن و توی هر پست و سمتی از کارمند بانک یا آژانس گرفته تامنشی یک شرکت ، اول کار اونو راه میندازن و یه جوری باهاش برخورد می کنن که انگار طرف قراره فردا شب عقدشون کنه!!! خدایا چرا منو یک زن آفریدی تا.....!!

 


کلمات کلیدی:
 
hi هیتلر
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ 

آروم یه گوشه رو گرفتن و دارن رد می شن !همه کنار هم وپشت  سر هم ،همه توی یه خط، بدون ذره ای تخطی...نمی دونم راهنماشون کیه لیدر دارن ؟مثل یه هنگ تمام عیار می مونه فقط توپ و تفنگش کمه !

تعدادشون زیاده انگار می خوان به یه جایی حمله کنن شاید هم ماموریت بهشون خورده یه سور و ساط اساسی افتادن ...

چند وقته که کلافم کردن دیگه خسته شدم هر جا که می رم می بینمشون ...گاهی شبا خواب می بینم که اومدن و به من حمله کردن. بالای سرم می بینموشن که دستور کشتن و بعد هم خوردن منو دارن .

ولی امروز کارشونو یک سره می کنم ...ولی ...

.

.

.

.

من که دلم نمی آد یه مورچه رو بکشم چه جوری این همه مورچه رو بکشم؟؟؟؟

شما حشره کش خوب واسه مورچه ها سراغ ندارین؟؟؟؟؟؟


کلمات کلیدی: نگاهی نو
 
یا ارحم الراحمین
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ 

اگر بخوام دقیقا حساب کنم ، 46 روز ...اووووم بذار فکر کنم ....آره دقیقا 46 روز و 4 ساعت و 45 دقیقه  است  که من "هرکجا هستم باشم آسمان مال من است " رو آپ نکردم و مطلب جدید ننوشتم البته تا زمان تایپ این مطلب ، چون تا وارد وبلاگ کنمش بیشتر طول می کشه.

نمی دونم شاید چون فردا تولدشه گفتم یه کم خوشحال کنمش و بهش حال بدم ...مخصوصا که این روزا همه مشغول خونه تکونی هستند و حداقل واسه گردگیری لازم بود یه سری بهش بزنم ...اما شاید یه علت دیگه هم داشته باشه که مهم تر از اولیه  و اونم حوادث این چند روزه  بوده که حسابی بهمم ریخته ، نوشتن واسه من حداقل یه حسنی که داره اینه که آرومم می کنه ،شاید این 46 روز و 4 ساعت و 45 دقیقه خیلی آروم بودم و دغدغه نداشتم واسه همونم حس نوشتن نبوده ، حالا می فهمم چی شد که جی کی رولینگ معروف شد چون زمانی شروع به نوشتن هری پاتر کرد که در اوج فقر و نیاز بود. نمی خوام راجع به درگیری های که توی این چند روز داشتم حرفی بزنم چون دیگه دوست ندارم بهش فکر کنم،فقط امیدوارم این دلمشغولی های  من توی سال جدید - که سال خودمه - کمتر بشه ، گرچه چند ساله – از زمان فارغ التحصیلی دوره ی لیسانس – کمتر که نشده هیچ ، بیشتر هم شده .

یا ارحم الراحمین .


کلمات کلیدی: من و تو
 
دل من
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦ 

از پنجره زل زدم به خیابون و به بارونی که تقریبا از ظهر شروع شده و تا الان هم ادامه داره خیره شدم انگاری که دارم سعی می کنم دونه های بارون رو بشمرم ...نمی دونم چند دقیقست که کنار پنجره ام ...از سرمایی که دارم حسش می کنم معلومه زیادی کنار پنجره واستادم ...

 صبح که داشتم بیرون رو نگاه می کردم هوا خیلی خواستنی بود ، حالا نمی دونم به خاطر این بود که من هنوز دلگیر نبودم یا آسمون نزده بود زیرگریه !

دلم می خواست بهش بگم نرو اما نتونستم  ...همیشه توی این جور مواقع بعد از یه مدتی که آروم می شی به این فکر می کنی که تو تقصیر داشتی یا اون ؟اولش با قیافه ی حق به جانب و یه ریزه  عصبانیتی که واست مونده می گی خوب معلومه که من حق داشتم ...یه کم که بیشتر بگذره می گی نه خوب اونم حق داشت منم یه کم مقصر بودم...باز یه کم که دیگه بیشترتر بگذره می گی نه اصلا حق با اون بود من ...می بینی بازم جرأتش نیس که بگی !

یه ورِ ذهنم می گه به دیروزهای قشنگی که با هم داشتین فکر کن و فرداهایی که دیگه نداری ولی یه ورِ دیگه ی ذهنم سریع خودشو میندازه وسط و می گه اما این جوری بهتره به نفعه خودشم هست بالاخره که چی ؟؟آخرشم همین می شد ، حالا حداقل یه خوبی داره که از دستت عصبانیه ، ازت بدش می آد ، کمتر اذیت می شه ، اون ورِ ذهنم می گه آخی الهی بگردم واسه دلش ، دلت می آد ؟اون ورِ دیگه می گه خوب حقت بود واقعا ارزششو داشت ؟

هوا داره کم کم تاریک می شه ، چراغ های خونه ها هم داره یکی یکی روشن می شه ، شاید این نورها از دلگیری هوا کم کنه یا حداقل پنهونش کنه !

 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه