چراغ های ماشین رو خاموش کردم و آهسته وارد کوچه شدم .جلوی یک خونه که شمشاد های بلند جلوی درش جای مناسبی واسه ی مخفی شدن بود پارک کردم .جرأت نداشتم حتی کمربند رو باز کنم .ساعتم رو نگاه کردم .توی تاریکی نمی تونستم عقربه ها رو درست بخونم .گوشی موبایلم رو گرفتم روی صفحه ی ساعت ، هنوز یه ربع دیگه مونده ... صبح که برای اولین بار وارد این کوچه شدم تا خونه ی پلاک 53رو پیدا کنم کوچه این قدر خلوت به نظر نمی رسید .
وقتی چهار روز پیش مریم زنگ زد و ماجرای پلاک 53 رو واسم تعریف کرد ، در جوابش فقط خندیدم و گفتم باز یادت افتاد خواهر شوهر بشی ؟؟؟ قسم خورد که این بار قضیه فرق داره و این که چه قدر با خودش کلنجار رفته تا بهم بگه ......حتی بهم گفت دو شب نخوابیده و جلوی خونه توی ماشین کشیک می داده تا مطمئن بشه ...
.
.
.
توی این سه شبی که توی هتل اتاق گرفتم به اندازه ی 13 سال زندگی مشترک با سمیرا فکر کردم برای اولین بار توی این 13 سال دعا می کردم که مریم دروغ گفته باشه و همه ی این حرفا یک شیطنت بوده باشه ، مثه همون سال های اول ازدواجمون که همیشه با سمیرا مشکل داشت ...
به سمیرا گفتم که می رم ماموریت و تا هفته ی دیگه هم نمی آم و سمیرا چه قدر ناراحت شد و چه قدر خودشو واسم لوس کردو گفت تنهاش نذارم گفت دیگه از دست این ماموریت های من خسته شده ...نتونستم توی چشاش نگاه کنم ...همیشه بهم می گفت وقتی توی چشام نگاه می کنی نمی تونم بهت دروغ بگم ...این بار من نمی خواستم توی چشاش نگاه کنم نمی خواستم مطمئن بشم که احساسش چیه ...انگار می خواستم راحت باشه تا بهم دروغ بگه .
.
.
.
حالا این جام ، فقط چند تا خونه با خونه ی پلاک 53 فاصله دارم حرف های مریم توی گوشمه ... "چند بار سمیرا رو تعقیب کردم .همیشه ساعت 11 شب می آد و 9 صبح هم میره..."
احساس تهوع می کنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم به کنار شقیقه هام سر می خورن.در ماشین رو باز می کنم ... شاید هوای بیشتری بیاد تو ...
سرم رو روی فرمون می ذارم ...نمی خوام چشامو ببندم ،توی این چند روز هر بار که چشامو بستم فقط چهره ی سمیرا جلوی چشام اومده ...شاید حضور یک بچه می تونست سمیرا رو دلگرم تر کنه اما ...خودش نخواست ما با هم سر این مسأله توافق کرده بودیم ...
یک تاکسی جلوی پلاک 53نگه می داره نمی خوام سرم رو بلند کنم ...